شاید بارها تصمیم گرفته ای خود را بشناسی ،بدانی کیستی، دنبال چه می گردی
و به کجا می خواهی بروی.
خواستی سفر کنی به اعماق درونت.اما چمدانت خالی نبود.
چمدان سفرت را پر کرده بودی از آنچه دیگران می گویند،هستی از آنچه دیگران می گویند،
هستی از آنچه دیگران می خواهند باشی.
توهم بجای سفر دور و دراز گشتی زدی و همان ابتدای راه روبروی آیینه ایستادی
و گفتی سفر به درون لازم نیست
من همانم که دیگران می گویند.
هر که هستی و در هر جا ایستاده ای بیا همین هفته سفری به درون آغاز کن.
اما این باربا چمدانی خالی تمام باورهایی که دیگران خواسته اند همراهت کنند دور بریز.
با چمدانی بیا خالی از تو نمی توانی،بیا تا صدایی از درون تو را بخواند
و فریاد زند که می توانی.
می دانم باز هم می روی روبروی آیینه این بار بگذار آیینه حرف بزند.
بگذار در سکوتی زیبا الهامی درونی راهنمایت شود.
گوش شنیدن هم داشته باش.
نترس از اینکه حرف های آییه با آنچه دیگران به تو تلقین می کنند یکی نباشد .
نترس از اینکه دل آیینه ای تو حقایقی را بگوید که بعضی از آن ها را دوست نداری
و نترس از اینکه باورهای جدیدی بسازی.