تبليغاتX
شش تایی ها

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


شش تایی ها

سعی کنید چیزهایی را که دوست دارید بدست آورید وگرنه مجبورید چیزهایی که بدست می آورید دوست داشته باشید

رفتم و بار سفر بستم

با تو هستم هر کجا هستم

از عشق تو جاودان  ماند ترانه ی من

با یاد تو زنده ام  ، عشقت بهانه ی من

پیدا شد چو ماه نو گاهی به خانه ی من

تا ریزد گل از رخت در آشیانه من

رفتم و بار سفر بستم  با تو هستم هر کجا هستم

آهم را می شنیدی به حال زارم می رسیدی

نازت را می خریدم تو ناز من را می کشیدی

به خدا که تو از نظرم نروی

چو روم ز برت زبرم نروی

رفتم و بار سفر بستم ، با تو هستم هر کجا هستم

اگر مراد ما برآید چه شود  شب فراق ما سر آید چه شود

به خدا کس ز حال من خبر نشد

که بجز من کسی غمش سفر نشد

نروی یک نفس ز پیش چشمم ، که به چشمم بجز تو جلوه گر نشد

رفتم و بار سفر بستم ، با تو هستم هر کجا هستم

....

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت23:54توسط Z.A | |

شهر در رنگ طلایی غروب

باز می رفت به خواب

آسمان از همه جا می آورد

ابرها را به شتاب

                 حمله آورد به شهر از سر کوه

                 باد برف آور و سرد

                 چیده شد باز به سر پنجه باد

                 برگ نارنجی و زرد

ابرها با کمک باد به هم پیوستند

و شتابان با هم

همه روزنه ها را بستند

شهر را پوشاندند

شهر سرشار از رنگ

                لحظاتی سپری شد به سکوت

               به درنگ!

               صبحگاهان که ز خوابی آرام

               شهر ما دیده گشود

خبر از رنگ نبود

همه جا نور امید

همه جا زیبایی

    همه جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا رنگ ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپید

زمستانه

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت22:21توسط M.M | |

مردی به سلمانی رفت تا صورت و موهایش را اصلاح کند .

همین که مرد آرایشگر شروع به کار کرد آنها شروع به صحبت کردند .

 آرایشگر گفت : من فکر می کنم که خدا وجود ندارد .

مشتری تعجب کرد و پرسید : چرا چنین چیزی می گویی ؟

مرد آرایشگر جواب داد : خوب اگر به خیابان بروی متوجه می شوی که چرا خدا وجود ندارد به من بگو اگر

خدا وجود دارد چرا این همه درد و رنج در اطراف ماست .

من نمی توانم خدایی را دوس داشته باشم که این همه بلا و مصیبت را می بیند . مرد مشتری لحظه ای

 فکر کرد اما چون نمی خواست با آرایشگر صحبت کند سکوت کرد وقتی کار مشتری تمام شد آرایشگاه را

 ترک کرد و به خیابان رفت در آنجا با مردی مواجه شد با صورتی کثیف ، موها و ریش های بلند و نا مرتب

مرد فورا به آرایشگاه برگشت و گفت : من فکر می کنم این حوالی آرایشگری وجود ندارد !

مرد آرایشگر با تعجب گفت : چرا چنین حرفی میزنی ؟ من اینجا هستم تا چند دقیقه پیش داشتم

موهای تو را اصلاح میکردم .

مشتری گفت : همین که گفتم آرایشگری وجود ندارد اگراین طور نیست چرا مردم کثیف و با موها و ریش

نا مرتب در خیابان در آمد و شد هستند ؟

اما آرایشگر وجود دارد مردم خودشان پیش من نمی آیند .

 مرد جواب داد : دقیقا مسئله همین است ، خدا مطمئنا وجود دارد اما این مردم هستند که به سویش

 نمی روند و جست و جویش نمی کنند .

دلیل این همه درد و رنج در این دنیا نیز همین است .

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت15:7توسط Z.A | |